علل ناکارآمدی علوم سیاسی در جامعه افغانستان

0

علوم سیاسی، نامی بلند اما در حاشیه، جز رشته های دانشگاهی / پوهنتون است که کارکرد بیرونی از آن، برای امور جامعه و دولت در افغانستان دیده نمی شود.
شاید از دلایل عدم کارآیی آن ماهیت بین الرشته ای بودن آن باشد، اینکه فرد جویای آن مجبور است اطلاعات مختلفی از حقوق، جامعه شناسی، تاریخ، روان شناسی و فلسفه کسب نماید. یعنی به درد همه چیز می خورد اما به درد هیچ چیزی نمی خورد و دقیقاً همین تاثیر در کارکرد بیرونی آن نیز محسوس است.

زیرا مبنای کنش سیاسی در جامعه افغانستان قومیت و قبیله است و این رویکرد باعث می گردد تا بسیاری از تحولات مبنای علمی و عقلی نداشته اما درست باشند و این درستی نیز در پوشش ژست تحصیلی و کسب مدارک بلند تحصیلی تجلی می یابد.
مثال، فرد یا در جهت ارتقای مقام وظیفوی خود به کسب مدرک اقدام می ورزد و یا در جهت کسب، شان و منزلت کاذب. یک تعداد هم عقده های عنوان را دارند مثلاً اگر آنان را دکتر یا غیره صدا نکنید، شدیداً ناراحت می شوند و در مکان هایی هم که می روند توقع دارند که یک نفر آنان را با عنوان دکتر و یا نشانه ای دیگری به دیگران معرفی کند.
در اینگونه افراد اگر تعصبات قومی هم وجود داشته باشد، با ضمیمه نمودن عنوان درجه علمی قادر خواهند بود تا فجیع ترین جنایات را مرتکب شوند، در بیانات این افراد هم شعار هایی همانند عدالت ، نیکی از خود گذشتگی و خوب بودن نسبت به دیگران زیاد شنیده می شود، دقیقاً آنچه را که باور ندارند بیان می کنند و آنچه را که باور دارند عمل می کنند.

اینجاست که واژه هایی چون دکتر و ماستر کثیف ترین واژه ها در رفتار متقابل بین یک فرد با فرد دیگریست. البته اگر مقداری شعور وجود داشته باشد، عقل که بماند.
فهم این نکته برای قشر عوام جامعه افغانستان لازم است چون کسانی که تا مقاطع دکترای علوم سیاسی پیش رفته اند به رسم تمسخر همدیگر را دکتر مخاطب قرار می دهند، چون از نوعیت و سطح فهم یکدیگر آگاه اند، عوام مردم نیز اگر با این جزئیات آشنا باشند دکتر گفتن شان را با این ذهنیت ایراد نمایند، بهتر است.
عقل هم ایجاب می کند که وقتی جامعه ای دارای متخصصین علوم باشد اما وضعیت آن جامعه در نوع جوامع عقب مانده محض قرار داشته باشد قطعاً متخصصین آن جامعه یا برای نان درس خوانده اند و یا برای نام. که هر در زمره ای پستی و فرومایه گی است.

در سوی دیگر‌ از عوامل عدم کارآمدی این رشته،
وجود بی اعتمادی بین قشر آمادمیک و هسته های قدرت تصمیم گیری است.
قشر آکادمیک سیاست، راه حل را در تئوری هایی که آموخته اند می داند و حوزه های قدرت، راه حل را، در آنچه که انجام می دهد و این تعارضی است دائمی بین این دو، در افغانستان.
این وضعیت یک پیامد دیگر هم دارد، اینکه قدرتمند تا زمانی در اریکه قدرت است اختیار مطلق در عمل دارد و زمانی از قدرت دور می شود در کنار قشر آکادمیک سیاست قرار می گیرد، چون آنانی که سیاست خوانده اند منتقدین بدون راهکار زبردستی هستند و مردم نیز انتقاد از این سوی این طیف را دوست می دارند و قدرت را از سوی قدرتمندان.

در واقع می توان بیان داشت که هم ناکارآمدی علوم سیاسی درست و بر حق است و هم نوعیت حکومت داری و جامعه شناسی قدرت در افغانستان.
چون مبنای ناکارآمدی علوم سیاسی ریشه در فهم مجریان آن دارد و مبنای رفتار سیاسی شبکه های قدرت ریشه در فرهنگ قومی.
پس تا زمانیکه سیاست قومی باشد، تحصیلات برای کسب عنوان و جایگاه باشد، وظایف در جهت وابستگی ها باشد،هیچگاه به ثبات، توسعه و رفاه نخواهیم رسید و مناسب ترین کار آن خواهد بود تا
به آنچه دسترسی دارید اقدام نمائید نه به آنچه که می دانید.

پاسخ دادن

دیدگاه خود را وارد کنید
لطفا نام خود را وارد کنید